خرید بک لینک
اومد کنارم نشست و گفت : اگه میخوای اوج بگیری برو راهیان نوریکدفعه این حرفش مثل یک فشفشه توی ذهنم پرید و اونو روشن کرد گفتم : کجا میبرن؟ گفت : مسجد میبره فرصتشم هنوز تموم نشده .میگن خوب کاروانی داره فوری اسمس دادم که من میخوام با مسجدتون برم راهیان باید منو ثبت نام کنی جواب اومد فرصتش تموم شده برو

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

بزرگ که شدی ....یا نه بهتر بگویم قد که کشیدی و دبیرستانت تموم شد شاهد بزرگ شدنت بودم وارد دانشگاه شدی و با کلی تغیرات جورو واجور روبرو شدی دنیای تازه ای که هم میتونست خیلی از تو و من دور باشه و هم میتونست خیلی نزدیک باشه مسیرت که دور بود ..اما دلت بهش نزدیک بود پس خیلی دیر رنج مسیر رو متوجه شدی

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

وقتی به جایی میرسی که شعور واحساس همنوا باهم به تو یاد آور میشوند

باید پای برهنه قدم به جاده ی حضور ملایک بگذاری

وقتی عکس میگیری

وحال و هوایت میشود خود تصویر

پس باید گفت که عکسها هم احساس دارند

که رسانا هستند

عمق دارند که میتواند تورا با خود تا ژرفای وجودشان ببرند

تا

صدای شان را بشنوی و رملهای زیر پایت را کنار بزنی و سجده کنی

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

اکنون که ایام بهار است ویوم 5 از سنه 1396 هجری خورشیدی چندان که بر همگان مبرهن است ابرهای کبود آسمان هفتم از 7 آسمان را پوشانده و همچنان ننه سرمارا به استخدام در کشیده که کسی مجال تکان خوردن از پای بخاری و شوفاژ وشومینه را ندارد خدای را شاکریم که بر ما منت نهاد و بر زمین رحم آورد و باران مهربانی ر

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

خودشو که آماده کرد اومد و در خونه رو باز کردو کفشاشو گذاشت پشت درو رفت که بپوشه و مثل همیشه از من پاشنه کشو خواست و مثل همیشه به خواستش رسید . پاشنه کشم مثل ی کاتالیزر سریع و کمی نه به آسانی پاهاشو هل داد توی کفشو والسلام و برگشت سر جاش . موقع خداحافظی مثل همیشه گفت: مامان دعا یادت نره . بهش گفتم :

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

وقتی چشم بندازی و زندگیتو با جزییات بیشتری وارسی کنی میبینی آمدو شد هایی در زندگیت بوده کهتورو برای سفر بزرک آخرت آماده کرده . نشون به اون نشون ک : هر وقت رفتی مسافرت نموندی و برگشتی فرزندت که بزرگ شد پیشت نموند و رفت پدرو مادرو دوستانت بعضیا هستند و بعضی رفتند بعضی از عزیزانت مهاجرت کردند به م

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

وقتی ثبت نام کردی و اومدی خونه دیگه رسما شدی معتکف ولی نه ! تا زسمیت هنوز مونده .معلوم نیست که بلاخره میری یانه ؟هرچند "الاعمال بالنیات" ولی خب چشیدن ش ی چیز دیگه ست. اما وقتی میری و مکان و مقر خودتو روی اون تکه جایی که بهت دادند یا خودت انتخاب کردی ؛ مشخص میکنی دیگه میشه گفت که رسما". هنوز هیچ حسی

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

دلم برای زنانگیم تنگ شده برای لباس های دوستداشتنیم برای پوشیدنهای دوستداشتنیم برای عشوه گریهای زنانه و گاه کودکانه شدنهایم برای حسهای دلبرانه خنده های قاه قاه عاشقانه رژهای تندو آرایشهای هعی زنانه دخترانه.... عصرانه .... صبحانه و شبانه کلمات دوست دارم را گفتن به زبانی عامیانه بغل کردنهای گرم

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

نمیدونم تا حالا شده دوست داشته باشید ی سری از حرفها رو چهره به چهره پدر و مادرتون بگید ولی نتونید اونم تنها به حرمت احترامی که اسلام گفته ؟الان من یک همچین حالتی آره دوست دارم یک عالمه حرف و شکواییه براشون تنظیم کنم ولی نمیتونم بهشون بگم از حسادتشون نسبت به خودم خسته شدم بابا شما ها اونوقتی که ه

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

برچسب: نویسنده: نیکان عباسیان تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 0:43

صفحه بندی